تبلیغات
•✿درســی ،عــلمی و هـنری✿• - ---»داســـتان دخــترک کــبریــت فــروش«---
•✿درســی ،عــلمی و هـنری✿•
(-ایـن وبـلاگ از مطالــب هشتـم مطالب میگـذارد-استــفاده کنــید-)

به اِسرار شمـا این داستـان رو گذاشتم

منبع:سایت اتــل مــتـل تــوتــولــه

برای خـواندن مـتن بـه اِدامـه بــرویـد---»


هوا خیلی سرد بود و برف می بارید . آخرین شب سال بود .

دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت . دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند . ولی تنوانست یک لنگه از دمپایی ها را پیدا کند ..

پاهایش از سرما ورم کرده بود . مقداری کبریت برای فروش داشت ولی در طول روز کسی کبریت نخریده بود .

سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان پیجیده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتی بک کبریت بفروشد و می ترسید پدرش کتکش بزند .

دستان کوچکش از سرما کرخ شده بود شاید شعله آتش بتواند آنها را گرم کند

یک چوب کبریت برداشت و آن را روشن کرد ، دختر کوچولو احساس کرد جلوی شومینه ای بزرگ نشسته است پاهایش را هم دراز کرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و دید ته مانده کبریت سوخته در دستش است .

کبریت دیگری روشن کرد خود را دراتاقی دید با میزی پر از غذا . خواست بطرف غذا برود ولی کبریت خاموش شد

سومین کبریت را روشن کرد ، دید زیر درخت کریسمس نشسته ، دختر کوچولو می خواست درخت را بگید ولی کبریت خاموش شد .

ستاره دنباله داری رد شد و دنباله آن در آسمان ماند .

دختر کوچولو به یاد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش همیشه می گفت : اگر ستاره دنباله داری بیافتد یعنی روحی به سوی خدا می رود . مادر بزرگش که حالا مرده بود تنها کسی بود که به او مهربانی می کرد

دخترک کبریت دیگری را روشن کرد . در نور آن مادر بزرگ پیرش را دید . دختر کوچولو فریاد زد :‌مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر .

او با عجله بقیه کبریتها را روشن کرد زیرا می دانست اگر کبریت خاموش شود مادر بزرگ هم می رود .همانطور که اجاق گرم و عذا و درخت کریسمس رفت .

مادر بزرگ دختر کوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادی پرواز کردند به جایی که سرما ندارد

فردا صبح مردم دختر کوچولو را پیدا کردند . در حالیکه یخ زده بود و اطراف او پر از کبریتهای سوخته بودند .

همه فکر کردند که او سعی کرده خود را گرم کند ،‌ولی نمی دانستند که او چه چیزهای جالبی را دیده و در سال جدید با چه لذتی نزد مادر بزرگش رفته است .

ممنون از توجه شمـا نظــر یــادتـون نــره



نوشته شده در تاریخ شنبه 18 آبان 1392 توسط ❝ᔕᖺᗩᗰᓰᙢ❞ | نـظـرات()
علی حبیبی
شنبه 23 آذر 1392 05:56 بعد از ظهر
سلام.تو نظر سنجی شرکت کن
پاسخ ❝ᔕᖺᗩᗰᓰᙢ❞ :
marziye
دوشنبه 4 آذر 1392 08:20 بعد از ظهر
salam shamim jun khobi?kheyli alli bood
پاسخ ❝ᔕᖺᗩᗰᓰᙢ❞ : مــیسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
♥♥♥♥♥♥♥♥♥
✿★•’✿★•’✿★•’✿
سـَـلام

خــوش آمــدیـد

ایـن وبــلاگ پـُـر از مـطالب درســی بیشتــر :
-هفــتم و شــشم و کلاسهـای بــالاتر - علمــی - هـنر هسـت!

جـزوه به درخواست شمـا گذاشته میشــود

حتمــاً به همــه صفحــات برویــد و نـظر بــدید

بــــآی
✿★•’✿★•’✿★•’✿
♥♥♥♥♥♥♥♥♥
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» بازدید کننده ی گرامی, به وبلاگ من چه امتیازی می دهید؟






پیوند های روزانه
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


ســـرود وحدت